نخواستن...
نخواست او به من خسته ي بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كسي كه سهم تو باشد
به ديگري برسد
خدا كند كه ....
نه نفرين نميكنم
خدا كند اين عشق از قلبم برود
فقط................
خدا كند آن زمان زود برسد!

نخواست او به من خسته ي بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كسي كه سهم تو باشد
به ديگري برسد
خدا كند كه ....
نه نفرين نميكنم
خدا كند اين عشق از قلبم برود
فقط................
خدا كند آن زمان زود برسد!

مهلت بده
میروم ...
فقط پایت را بردار تا غرورم را جمع
کنم....!
تو نباید خاکی باشی که آخرش گِل بشی ... !!!

گاهی دلم
میخواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
گاهی واقعا خیال میکنم روی دست خداوند
مانده ام
خسته اش کرده ام.
از ترس
فاسد شدن دلت را حراج نکن!
خشک کردن هنوز هم جواب میدهد ...
دیگر تو از آن خود نیستی...

راستش را بخواهی
فاجعه ی رفتن "تو"
چیزی را تکان نداد . . .
من هنوز هم چای میخورم...
قدم میزنم...
هستم!
اما...
تلخ تر ...
تنهاتر ...
بی اعتمادتر...
هیــــچ وقتـــ نبود...!!!

بــ ـه کبــ ـریـ ـت نیـ
ـازی نـیـسـ ـت!
سیـ ـ ـگـ ــار را بـــر لـبـــم مـ ـ ـی گـــذارم و
بـ ـه درد هـــایــ ـم فکـــ ـر میــ ـکــ ـنــ ـم
خــودش آتـ ـ ـش مـ ـی گیـ ـرد . . .!
یک روز اگر آمدی
و در امتداد پاییز درختهای یک باغ
دختری را دیدی که روی طلایی برگ ها زانو زده
مبادا به تمام قد بایستی روبه روی او
و زل بزنی به خاکستری خاطراتش
شاید رفته دلتنگی هایش را همدم خاک کند
بسپارش به تنهایی...

بعضی وقتهــآ..
از شدت دلتنگیــــ ،
گریهــ کهــــ هیچ...!!!
دلــ♥ــَت می خــوآهــَد ؛
هــآی هــــآی بمیــــری...!

همین نزدیكیهاست . . . !

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ
مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!
" تـــو "
دو حرفـــــــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی که
برای گفتنش ..
جانم به لبـ رسید و ناتمام
ماند ...


مــي خـواهـم داستـانـي از علاقــه ام بـه تــو را بنـويسـم يـکي بـــود ، يـکي … بـي خيال.......!! خــلاصـه اش ميشود اينــکـه : دوستـت دارم ، لعـنتـي . . .!
هـر وقتــ کـمـ مـے آورمـ مـے گویــمـ : اصلـآ مهـ ـ ـمـ نیستــ ... امـآ تــو تو کــہ خوبـــ میـבانـے نبوבنـت چقــבر برآیــمـ مهــمـ استــ ...
اگـر مـــرا دوسـت نـداشتــــه بـاشـی
دراز مـی کِشـم و میمیــرم
مـــــرگ
نـه سفـــری بـی بـازگشـت اسـت
و نـه نـاگهـــــان محـــو شـدن
مـــــرگ دوسـت نـداشتـن تــو سـت
دُرُسـت
آن مـوقــــع کــه بـایــــد دوسـت بـــداری!